کمک های حسنا خانم در خونه تکونی
حسنا جون ، نیمه اسفندماه من و بابا حسن سخت مشغول خونه تکونی بودیم و شما رو هم طبقه بالا ، خونه مامانی و بابایی بابا گذاشتیم ولی وقتی دلت تنگ می شد و عمه ها میاوردن مامان و بابا رو ببینی حسابی کمک میکردی ، البته من و بابا حسن هم حسابی دلمون برات تنگ می شد ولی برای اینکه خسته نشی راضی به زحمتت نبودیم . اینجا داری تزیینات اتاقتو به سلیقه خودت انجام میدی. قربون نشستن جالبت بریم . مامان این چرا زمین افتاده؟اجازه بدید منم یه کمکی بکنم آهان برداشتم حالا میذارم اون بالا. آخ جون همونی که دوست داشتم همیشه بهش دست بزنم اومده پایین . اینا چیه ازش آویز...





